مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

61

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هشتصد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن در كار خويش حيران بود . پس از آن مادر بخاطر آورده ، از رنجهائى كه برده بود ، يادش آمد و اين ابيات برخواند : گرد من لشگر اندوه چنان جمع شده است * كه همىراه نيابد سوى من هيچ نسيم شب ستاره شمرم بر دو رخم زان باشد * زخم ناخن چو حروفى كه بود بر تقويم از چنين محنت و غم جان نتوان برد مگر * كه فلك باز شود مشفق و ايام رحيم و هنوز شعر بانجام نرسانيده بود كه شيخ ابو الرويش به دو آمد . او شيخى بود سياه و جامهء سياه داشت . چون حسن او را بديد ، از علاماتى كه شيخ عبد القدوس گفته بود ، او را بشناخت . خود را در پاى او افكنده ، روى در قدمش نهاد و دامن او را گرفته ، بر سر گذاشت و سخت بگريست . شيخ گفت : اى فرزند ،